درهای زندگی بسته نیست همچنان كه ماه هیچگاه بخواب نمیرود همچنان كه نفس تو از عشق آغاز میشود و به گلی در تپه های بهشت میرسد. درهای زندگی همیشه باز است همچنان كه آفتاب هر روز در پیراهن تو میتپد،پنجره قلبت را باز بگذارعطری زیبا میخواهند به دیرار تو بیاید. دفتر چه خاطراتت را باز كن و سطر های سرد و برهنه را بخوان،حتماً مرادرآخرین سطر خوااهی یافت كه به همراه كبوتر ها به تو خیره شده ام. مرا در ساقة یك شبدر گمنام و در ریشه های یك گندم مهربان بخوان،من در بالهای یك سینه سرخ خانه دارم من هر روز به هوا و آبهایی كه در زیر پای تو میگذرند سلام میفرستم من سالها بیش از آنكه زمین با خورشید دوست بوده با تو دوست بوده ام اگر همه دفتر های جهان هم مال من باشند نمیتوانند حرفهایم را برایت بنویسنداگر همه روز ها مال من باشند اگر همه شبها را در كاسه من بریزند اگر همه درختان بخاطر من مداد شوند باز هم نمیتوانم گوشه ای از نگاه ترا بسرایم. دلم در سینه میتپد و حرفهایم از دهان تو بیرون می آید من بی تو یك قطره اشك نارسم. درهای زندگی بسته نیست چون تو هر روز گلهای آفتابگردان را به احوالپرسی من میفرستی....
تو می روی آرام من از پی ات غمگین قدم به راه جنون گذاشته ام سنگین تو می روی آرام چه ساده و چه صبور مرا نمی بینی که گشته ام رنجور تو می روی آرام چه با وقار و متین تنی به سرخی تو به خط جاده نگین تو می روی آرام فرشته ای انگار دل رمیده ی ما شده اسیر نگار تو می روی آرام در این شب یلدا دراین شب باران شبی به رنگ خدا گهی نظر به منُ گهی به عشق کنی نه عاشقم شویُ نه ترک عشق کنی گهی به ره نگری گهی به سوی خدا تو عازم حرمی چه حاجتی به گناه در این کشاکش راه ز دوریت بیمار به عشق دیدن تو نگاه تیره و تار نشسته ام در سوگ نگاه مات و کبود سکوت سرد زمین گواه این غم بود..
به چه می خندی تو؟به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ به چه می خندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟به چه می خندی تو؟به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟خنده دار است بخند!!!!!!!!!!!! نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد .................... کاش هرگز ............ "
انسان به میزان بر خورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست بلکه درست به خاطر نیازهایی که در خویش احساس میکند انسان است هر کسی به میزانی انسان تر است که نیازهای کامل تر ومتعال تر و متکامل تر دارد آدم های اندک نیاز های اندک دارند آدم های بزرگ نیازهای بزرگ باید انسان بودن پاک بودن مسئول بودن و در اندیشه سرنوشت دیگران بودن وظیفه باشد بالاتر از آن صفت آدمی باشد باز هم بالاتر وجود آدمی باشد. برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای! مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد. خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است. مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد. خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست. مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن. پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست. خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است. مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است
شیطان اندازه یک حبّه قند است گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما حل می شود آرام آرام بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم و روحمان سر می کشد آن را آن چای شیرین را شیطان زهرآگین ِدیرین را آن وقت او خون می شود در خانه تن می چرخد و می گردد و می ماند آنجا او می شود من
طعم دهانم تلخ ِتلخ است انگار سمی قطره قطره رفته میان تاروپودم این لکه ها چیست؟ بر روح ِ سرتاپا کبودم! ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم باید که از دست خودت دارو بگیرم ای آنکه داروخانه ات هر موقع باز است من ناخوشم داروی من راز و نیاز است چشمان من ابر است و هی باران می آید اما بگو کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
شب بود اما صبح آمده این دوروبرها این ردپای روشن اوست این بال و پرها
*** لطفت برایم نسخه پیچید: یک شیشه شربت، آسمان یک قرص ِخورشید یک استکان یاد خدا باید بنوشم معجونی از نور و دعا باید بنوشم